منوي اصلي وبلاگ
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ
مطالب تازه
فیلم محمد از نگاه غرب اخرین اشتباه داستان کوتاه Nod32 Free Update : 2012-07-49/دریافت روزانه آخرین پسورد و آپدیت نود سی دو NOD32‎ تبدیل آنلاین فایل به فرمت های دلخواه ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بن عبدالخالق ارلاس یا برلاس، متخلص به بیدل دهلوی Samad Behrangi - Wikipedia, the free encyclopediaآثار صمد بهرنگی علي اسفندياري مشهور به نيما يوشيج =،Nima Youshig Poems Images for عارف قزوینی Forough Farrokhzad اشعار و زندگي نامه فروغ فرخزاد‎ سهراب سپهری | Sohrab Sepehri‎ نقدی بر شعر خانم نجمه امامی ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد iran - news سال 1391
آرشيو وبلاگ
مهر 1392 آذر 1391 آبان 1391 خرداد 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 فروردین 1390 آر.اس.اس وبلاگ
طراح قالب

ایران www.wer.blogfa.com

شعر

 جدید

نوشته شده در 18 Oct 2013ساعت 10:53 AM توسط م   |  

نوشته شده در 24 Nov 2012ساعت 3:6 PM توسط م   |  
..(¯`v´¯) ..(¯`v´¯) ..(¯`v´¯) ..(¯`v´¯) ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی...در حال عبور او رادید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت:می دانستم با او نسبتی داری!!!

نوشته شده در 13 Nov 2012ساعت 5:52 AM توسط م   |  

☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدمبیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولیپدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطراینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلیشبیه تو بود ...»از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...


برچسب‌ها: داستان, pdf رایگان داستان, حاجی فیروز, دلقک

نوشته شده در 13 Nov 2012ساعت 5:43 AM توسط م   |  
About 50,900 results (0.09 seconds)Nod32Username And Passwords Daily Updated 2012-2013...Can you give me the username andpasswordof EsetNod32antivirus 5?....2013 Username: TRIAL-69431502Password: c5xhjen7jrUsername:TRIAL-76195933Password:v5nuuk4x3kUsername:TRIAL-76195939Password:se8r8be6h4Username:TRIAL-76195943Password:e482jmtredUsername:TRIAL-76195952Password:v3s4apkju6Username:TRIAL-76195955Password:mnc4smm4bsUsername:TRIAL-76195963Password:x5pvcrpc4xUsersource:Nod32 Username And Passwords Daily Updat Free Download KasperSky Anti Virus 2012Patch no Expire دریافت روزانه آخرین پسورد و آپدیت نود سی دو NOD32‎  UserName:TRIAL-66941810 Password:557txv6bpd UserName:TRIAL-66941820 Password:5t47dj57pn UserName:TRIAL-66941827 Password:43a3uu3hhk UserName:TRIAL-66941848 Password:ebc2ehh5df UserName:TRIAL-66941846 Password:8mc5kn7dcm UserName:TRIAL-66942362 Password:d55v3vskh4 UserName:TRIAL-66942364 Password:5fja2hs2xx UserName:TRIAL-66942366 Password:b6j6tc5n2s UserName:TRIAL-66942374 Password:mh26be37j6 UserName:TRIAL-66942410 Password:khx6sadrhs UserName:TRIAL-66942407 Password:3np42m4urj
برچسب‌ها: Nod32Username And Passwords, free username, passwords2013, new nod32

ادامه مطلب
نوشته شده در 1 Jun 2012ساعت 5:46 PM توسط م   |  

آیا تا به حال برای شما پیش آمده که بخواهید یک فایل صوتی را از فرمتی مثلا amr به mp3 تبدیل کنید یا اینکه فرمت تصویری rm را به mkv؟ و یا فرمت docx را به doc تبدیل کنید؟

 

اما به مشکل برخورده اید. در حال حاضر در فضای مجازی سایت های زیادی برای انجام این کار وجود دارد که شاید تعدادی از آن ها را هم در همین ستون به شما معرفی کرده باشیم، اما سایت به آدرسconvertfiles.com یک سایت کامل و جامع در این زمینه است. با استفاده از convertfiles می توانید همه این کار ها را در یک محیط آن هم به صورت آنلاین انجام دهید.پس از ورود به سایت شما قادر خواهید بود از میان حجم عظیم فرمت ها یکی از فرمت های image, audio, video, document, e-book را انتخاب کنید و بعد از آپلود فایل مورد نظرتان، فایل تبدیل شده آن را مستقیم دریافت کنید.


نوشته شده در 25 May 2012ساعت 9:3 PM توسط م   |  
 
دیده را باز به دیدار که حیران کردیم که خلل در صف جمعیت مژگان کردیم
غیر وحشت نشد از نشئهٔ تحقیق بلند می به ساغر مگر از چشم غزالان کردیم
رهزنی داشت اگر وادی بی مطلب عشق عافیت بود که زندانی نسیان کردیم
موج ما یک شکن از خاک نجوشید بلند بحر عجزیم که در آبله طوفان کردیم
حاصل از هستی موهوم نفس دزدیدن اینقدر بود که بر آینه احسان کردیم

بی اسم و صفت، دلت به خود محرم نیست بی رنگ و بو، بهار جز مبهم نیست
عالم به وجود من و تو موجود است گر موج و حباب نیست، دریا هم نیست
تا در کف نیستی عنانم دادند از کشمکش جهان امانم دادند
چون شمع، سراغ عافیت می‌جستم زیر قدم خویش نشانم دادند

 
عبدالقادر بیدل

ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل فرزند میرزا عبدالخالق در سال ۱۰۵۴ ه‍. ق. در ساحل جنوبی رودخانهٔ «گنگ» در شهر عظیم‌آباد پتنه (هند) پای به عرصهٔ هستی نهاد. او شاعر پارسی‌گوی هندی است که از ترکان جغتائی برلاس بدخشان بود؛ اما در هند متولد شد و تربیت یافت و بیشتر عمر خود را در شاه جهان‌آباد دهلی به عزت و آزادی زندگی کرد و با اندیشه‌های ژرف آثار منظوم و منثور خود را ایجاد نمود.

او در سال ۱۰۷۹ ه‍. ق. بخدمت محمداعظم بن اورنگ زیب پیوست. سپس، به سیاحت پرداخت، و سرانجام، در سال ۱۰۹۶ه‍. ق. در دهلی سکنی گزید، و نزد آصف جاه اول، (نظام حیدرآباد) دکن منزلت بلند داشت.

بیدل به‌روز پنج‌شنبه چهارم صفر سال ۱۱۳۳ ه‍. ق. در دهلی زندگی را بدرود گفت و در صحن خانه‌اش، در جایی‌که خودش تعیین کرده بود، دفن گردید.[۱] پژوهش‌های بعدی توسط استاد سید محمد داؤد الحسینی، همه متفق و گواه بر آن‌اند، که عظام[۲] بیدل بعد از دفن مؤقت در صحن خانه‌اش، به وسیلهٔ مریدان و ارادتمندان و بازماندگان خاندانش، به وطن اصلی او افغانستان انتقال داده شده، و مزار وی در هند نیست، بلکه، در قریهٔ خواجه رواش کابل می‌باشد.


برچسب‌ها: گنجور » بیدل دهلوی‎, Images for بیدل دهلوی, اشعار بیدل دهلوی, عبدالقادر بیدل, ویکیپدیا‎

نوشته شده در 5 Mar 2012ساعت 7:44 PM توسط م   |  
 

زنک کاسه ای آش کشک با یک تکه نان بیات جلو شوهرش گذاشت و گفت: بگیر کوفت کن! اینو هم با هزار مصیبت تهیه کرده ام.

مردک فکر کرد: پس پول هایی که امروز صبح بهت دادم چه شد؟

بعد دوباره فکر کرد: از تیغ آفتاب تا تنگ غروب کار و زحمت، چیزی که بهت می رسد آش کشک با یک تکه نان بیات. خوب باشد!

زنک کمی بالای سر شوهرش ایستاد تا اگر غرولند راه بیندازد سرکوفتش بزند. بعد که دید چیزی نگفت، گرفت و رفت آشپزخانه از خاگینه ای که پخته بود چشید تا کم شیرین نباشد. مرغ بریانی را که داشت روی آتش جلز و ولز می کرد جابجا کرد، کدوها را پوست گرفت و توی تابه انداخت. عسل و کره را پهلوی هم تو بشقابی گذاشت و ... سفره ی رنگینی آماده کرد. آنوقت پیش شوهرش آمد که آش کشک را با نیمی ازتکه نان بیاتش خورده به خمیازه افتاده بود.

زن گفت: یه دیزی می خوام. زود پا می شی میری از دیزی فروش بازار می خری و میاری.

مردک که هوای خواب شیرین بعد از ناهار به سرش زده بود، پکر شد و زیر لب گفت: نمیشه اینو یه ساعت بعد بخرم؟ تازه این همه دیزی را می خواهی چکار؟ هر روز یه دیزی؛ هر هفته هفت دیزی.

زنک جوابی نداد. به صدای پارس سگی رفت طرف دریچه ای که از طبقه ی دوم به کوچه باز می شد. نگاهی به کوچه انداخت و به کسی گفت: یه کم صبرکن. ذلیل شده هوای خواب به کله ش زده. دارم می فرستمش پی نخود سیاه. خبرت می کنم. در را بست. قیافه ی اخمویی گرفت و گفت: گور بگور شی همسایه بد!

این را گفت که شوهرش چیزی نپرسد. و چه بجا گفت. مردک خود را حاضر کرده بود که بپرسد کی بود؟ می خواست سرصحبت را باز کند و موضوع دیزی ماست مالی شود. زنک در درگاه گفت: نشنیدی گفتم یه دیزی می خوام؟

مردک گفت: چرا شنفتم. زن دست در جیب کت مردک که دم در آویخته بود کرد و کلیدی درآورد. گفت: کلید رو ورداشتم. هر وقت اومدی در میزنی میام باز می کنم. حالا میرم بخوابم. و رفت به اتاقی که می شد گفت اتاق آرایش است. لباس هایش را درآورد. بدنش را عطر مالید. بهترین لباسش را پوشید. سرش را شانه زد. سرخاب سفیداب مالید. کوتاه سخن تا شوهرش برود با خودش ور رفت بعد مثل عروس پا به درون اتاق گذاشت و دریچه را باز کرد. مردک سر پیچ کوچه به جوان شیک پوش خوش هیکلی برخورد. بس که خواب آلود بود، کفش جوان را لگد کرد و فحش شنید. جلوت را نگاه کن، بی سر و پا!

بازار دیزی فروش ها آن سر شهر بود. تا آن جا برسد یکساعت تمام طول کشید. به نخستین دیزی فروش گفت: منو زنم فرستاده که یه دیزی بخرم. اگه دارین بدین.

دیزی فروش زد زیر خنده. کمی که آرام شد به دیزی فروش پهلو دستیش هی زد: اوهوی، مشدی غضنفر دیزی فروش! باز هم آقا رو زنش فرستاده دیزی بخره ها... ها... ها... ها ها.

او هم موذیانه زد زیر خنده و سقف بلورین بازار را لرزاند و همسایه ی پهلو دستیش را آگاه کرد:

اوهوی، داش سید کاظم دیزی فروش! خل می خواستی ببینی؟ نگاه کن. باز هم زنش فرستاده دیزی بخره ها... ها... ها ها.

داش سید کاظم دیزی فروش چنان با شدت خندید که دو تا دیزی از زیر دستش در رفت و خاکشیر شد. او هم خنده اش را قاطی خنده ی سه نفر نخستین کرد و به پهلودستیش هی زد:

اوهو، آمیز موسا کبلا سید حسنی دیزی فروش! نگاه کن. بازم زنش فرستاده دیزی بخره... ها... ها... ها ها.

صداهای خنده بازار را پر کرد. دیزی فروش ها سر مردک ریخته بودند و می خندیدند. مسخره اش می کردند. خلش می خواندند. آخر سر مثل همیشه یک دیزی به قیمت بیست ریال فروختند و روانه اش کردند.

یکساعت دیگر طول کشید تا مردک به خانه اش رسید. در زد. باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. آنوقت دلش خواست لگدی به در بکوبد. آجری از بالای در افتاد و سرش را شکست. چیزی نگفت. دستی به سرش کشید و خون قرمز خوش رنگش را نگاه کرد و لبخند تلخی زد.

در این وقت دریچه ی بالا خانه شان باز شد و صدای زنش را شنید که گفت: دیزی خریدی؟

مردک گفت: خریدم.

زن گفت: خب،‌ پرسیدی توش چقدر نمک بریزم؟

مرد این را نپرسیده بود. هیچ وقت این را نمی پرسید. می رفت دیزی را می خرید می آورد، اما نمی پرسید چقدر نمک باید توش ریخت. چون می دانست که نپرسیدن با پرسیدنش یکی است. اگر می پرسید، باز زنش بهانه های دیگری داشت: بپرس ببین چقدر آب بریزم، بپرس ببین چند دانه نخود می گیرد. بپرس ببین ...

این بود که هیچوقت نمی پرسید. زنش دو بدستش افتاد: آخه زیر آوار بمونی انشاالله. مگه صد دفعه نگفته م نمک دیزی را بپرس بیا؟ یا الله زود برگرد و بپرس بیا. تا نپرسی در واشدنی نیس. دیگه گذشته ها گذشته. مث دفعه های پیش نیس که بهت رحم کنم و درو باز کنم. دیگه مته به خشخاش گذاشته م. میری می پرسی، یا تا روز قیامت همونجا می مونی؟

مردک خونش را می دید که از نوک بینیش چکه می کند. صدای زنش را هم می شنید اما خودش را نمی دید. صدای نفس نفس زدن کس دیگری را هم می شنید.

زنش گفت: چرا واستادی؟ گفتم...

حرفش ناتمام ماند. چیزی زنش را عقب کشید و دست مردی دریچه را – دریچه ی خانه اش را – بست. مردک خون آلود و کوفته راه بازار دیزی فروش ها را پیش گرفت و به نخستین دیزی فروش که رسید گفت: زنم اندازه ی نمک دیزی را پرسید.

دیزی فروش انگشتی به خون سر مردک زد و نگاه کرد دید خیس است. گفت: انگار زنده ای!

بعد شدیدتر از پیش قهقهه را سر داد و به همسایه پهلو دستیش هی زد: اوهوی، مشدی غضنفر دیزی فروش! نگاه کن، آقا رو زنش فرستاده اندازه ی نمک دیزی رو بدونه. نگفتم؟ .... ها... ها ها.

مثل دفعه ی پیش دیزی فروش ها یکی پس از دیگری به سر مردک ریختند و خندیدند. سقف بلورین بازار از زور خنده ترک برداشت. چند دیزی جوراجور از قفسه ها افتاد و خاکشیر شد، آخر سر به مرد گفتند: برو به زنت بگو ، بیش از نیم مشت. کم از یه مشت.»

مردک راه افتاد. بلند بلند این حرف را تکرار می کرد که فراموشش نشود. بیش از نیم مشت، کم از یه مشت... بیش از نیم مشت، کم از یه مشت. گذارش از جایی افتاد که در آنجا خرمن به باد می دادند. ورد مردک را که شنیدند گمان بردند که روی سخنش با آنها است به سرش ریختند و تا می خورد زدندش. وقت کتک تمام شد، یکدفعه به سر مردک زد که نکند همه ی این کارها زیر سر زنش باشد. دو تا بد و بیراه نثار زنش کرد و پا شد که برود. خرمن کوبها گفتند: دیگه از این غلط ها نکنی، نگی بیش از نیم مشت، کم از یه مشت!

مردک گفت: پس چی بگم؟ گفتند، بگو یکی هزار شه، خدا برکت بده.

مردک راه افتاد. بلند بلند می گفت: یکی هزار شه، خدا برکت بده! یکی هزار شه، خدا برکت بده!

به جماعتی برخورد که تابوتی روی دوش می بردند. کسیشان مرده بود. ورد مردک را که شنیدند، به سرش ریختند و تا می خورد زدندش. وقتی کتک تمام شد باز به سر مردک زد که نکند همه ی این کارها زیر سر زنش باشد! پیش خودش گفت: اگه این دفعه پام به خونه برسه می دونم چکار کنم، چهار تا بد و بیراه نثار زنش کرد و پا شد که برود. عزاداران گفتند: دیگه از این غلط ها نکنی، نگی یکی هزار شه!

مرد گفت: پس چی بگم؟

گفتند: بگو اول آخری شه. دیدید دیگه نبینید.

مردک راه افتاد. بلند بلند می گفت: اول آخری شه، دیدید دیگه نبینید!.. اول آخری شه، دیدید دیگه نبینید!.. به جماعتی رسید که عروس به خانه ی داماد می بردند.

ورد مردک را که شنیدند یکی جلو اسب عروس را گرفت و باقی ریختند به سرش و تا می خورد زدندش. باز به سر مردک زد که نکند همه ی این کارها زیر سر زنش باشد. پیش خودش گفت:

اگه پام به خونه برسه، می دونم چکار کنم. این دفعه حقشه آش کشک با نون بیات بخوره. هشت تا بد و بیراه نثار زنش کرد و پا شد که برود. آدمهای عروس گفتند: دیگه از این غلط ها نکنی. نگی دیدید دیگه نبینید.

مرد گفت: پس چی بگم؟

گفتند: سوت بزن، کلاهت را هوا بینداز، شادی کن، بخند، فریاد بکش، آن قدر شادی کن که مردم به حالت حسرت بخورند. یه کم اخم کنی وای به حال و روزگارت. باید بخندی. باید شادی کنی، بازی کنی، می فهمی؟ مگه نمی بینی همه شادی می کنن؟ خوب گوش هات رو باز کن، یه کم اخم کنی وای بحالت. باید بخندی و شادی کنی. می فهمی که؟

مردک خون لبهایش را پاک کرد. دندان های جلویش را که در اثر مشت لق شده بود کند و دور انداخت و گفت: خیلی هم خوب می فهمم.

سپس راه افتاد. در حالیکه خون سرش از نوک بینی اش چکه می کرد، اما لب هایش می خندید. خودش شادی می کرد. فریاد می زد. اخم نمی کرد. جست و خیز می کرد و کلاهش را بهوا می انداخت. و سوت هم می زد. وقتی سوت می زد خون از دهانش می جست. وقتی می خندید اشک از چشمانش می پرید. وقتی می پرید پاره های لباسش بلند می شد. وقتی کلاهش را بالا می انداخت از سوراخ وسط کلاهش آسمان را می دید. در این هنگام به کفتربازی برخورد که کفترهایش را ردیف هم لب بام نشانده بود و داشت دانه می پاشید که کفترهای همسایه را بگیرد.

کفترها به هوای داد و فریاد مردک پریدند و تا دوردست رفتند. کفترباز سخت عصبانی شد و بکوچه آمد و مردک را تا می خورد کتک زد. بسر مردک زد که همه ی این کارها زیر سر زنش است.

پیش خود گفت: منو مسخره خودش کرده، می دونه که همه چیز زندگیش از منه. نمی خواد کاریم بکنه همین جوری سر می دونه. شانزده تا بد و بیراه نثار زنش کرد و پا شد که برود.

کفتر باز گفت: دیگه از این غلط ها نکنی!

مردک گفت: پس چی بگم؟

کفتر باز گفت: هیچی نگو. کمرت را خم می کنی، صدات رو میبری، کلاهت رو محکم می چسبی، نفس هم نمی کشی، دست و پاتو جمع می کنی، پاورچین پاورچین از کنار دیوار راه می ری. نفس هم نمی کشی. می فهمی که!

مردک گفت: می فهمم! خیلی هم خوب می فهمم. کمرم باس خم بشه صدام بریده، کلاهم رو محکم می چسبم، نفس هم نمی کشم از کنار دیوار یواشکی رد میشم، مث اینکه نیستم. و راه افتاد. کمرش خم شده بود و نفسش بریده.

و... این دفعه پی در پی می گفت: همه ی این کارها زیر سر زنمه... همه ی کارها زیر سر زنمه... به جماعتی برخورد که جلو دکان جواهر سازی جمع شده بودند. وقت ظهر، روز روشن دکانش را دزد زده بود و جماعت در جستجوی دزد بودند.

مردک را که با آن حال دیدند، دزدش پنداشتند آنقدر کتکش زدند که نگو. خون خوشرنگ مردک از نوک بینیش چکه می کرد. سی و دو تا بد و بیراه نثار زنش کرد و خواست که برود، گفتند:

اگر تو دزد نیستی نباید این جوری راه بری – پس از آنکه جیب هایش را نگاه کرده، سر و وضعش را دیده بودند، او را دیوانه پنداشته بودند. مردک گفت: پس چکار کنم؟

گفتند: سرتو بالا بگیر، کمرت را راست کن و برو. مردک راه افتاد.

سر را بالا نگاه داشته بود و قد راست کرده بود. از این حالتش خوشش می آمد گویی سالها در جستجوی چیزی بود و حالا آنرا پیدا کرده بود. فکر کرد: از بس خم شده بودم داشتم قوز در می آوردم.

در همین فکر بود که نردبانی جلوش سبز شد. نردبان از در خانه ای بیرون می آمد و در خانه ی روبرویی وارد می شد.

مردم خم می شدند که بگذرند.

مردک خم نشد. نمی خواست این حالت خوش آیندش را از دست بدهد. راست راست پیش رفت.

مردم در کارش حیران ماندند. او را دیوانه خواندند. سر مردک سخت خورد به نردبان و عقب برگشت. نردبان انتها نداشت. هی پله بود که از یک در بیرون می آمد و در دیگری می رفت.

مردک بار دیگر پیش رفت. و بار دیگر پیشانی و سرش زخم برداشت. این کار چند بار تکرار شد. جماعت مسخره اش کردند، آخر دیوونه، می خواهی بگویی یک تنه نردبان باین کلفتی را خواهی شکست و به آن طرف خواهی رفت؟ بیخود است. خودکشی است، دیوونه! مردک این حرف ها را از یک گوش می گرفت و از گوش دیگر بیرون می کرد.

زیر لب زمزمه ای داشت. ناگهان همه دیدند مردک عقب عقب رفت، رسید به آخر کوچه، آنوقت شروع کرد به دویدن. نردبان از حرکت نایستاده بود. چند نفری ایستاده بودند و نگاه می کردند، می گفتند: خوب، عجله ای نداریم. می ایستیم. وقتی نردبان را بردند می رویم. حرکت نردبان تندتر شد و این ها گفتند: آخرها شه. مردک تند می دوید، اگر بزمین می خورد هزار تکه می شد، رسید پای نردبان. جست زد پرید، نردبان زودی بالا رفت، پای مردک گیر کرد و افتاد به آن طرف به رو. چند نفری از زیر نردبان گذشتند و نردبان ایستاد. مردک خون آلود برخاست نشست و چهل بد و بیراه نثار زنش کرد و پا بدو گذاشت.

هیاهو از دو سو برخاست. از پشت سر مردک شنید: ترو خدا برگرد، اگر مسلمونی نرو، یه نگاه به پشت سرت بکن، قاقات میدیم برگرد!.. مردک دوید و دوید تا بخانه شان رسید. در زد باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. بسرش زد و دو لگد بدر کوبید آجری از بالا افتاد و سرش بیشتر شکست. چیزی نگفت. خون رنگینش از نوک بینیش چکه می کرد. باز هم دو لگد بدر زد. سرش را گرفت که آجر رویش بیفتد. می خواست زنش را تحقیر کند. نشان دهد که او نمی تواند نگذارد که شوهرش تحقیرش کند. آجر افتاد دریچه باز شد.

صدایی گفت: کیه؟ مردک گفت منم. زنش گفت: ترو نمی شناسم. مردک گفت: شوهرت. زن گفت: باشه. اسمت چیه؟

راستی اسمش چه بود؟ این را دیگر نخوانده بود. زنش هیچوقت این بهانه را نیاورده بود. فکر کرد که در گذشته ها چطور صدایش می زدند. چیزی بیادش نیامد. وقتی به آن جوان شیک پوش خوش هیکل برخورد، او را «بی سر و پا» صدا کرد. می شد گفت اسمش «بی سر و پا» ست؟

اگر این طور بود پس چرا در بازار دیزی فروش ها او را «خل» گفته بودند؟ نکند اسمش «خل» باشد! نه. اگر خل بود پس چرا پهلوی آن نردبان تمام نشدنی «دیوانه» اش خوانده بودند! اسمش یادش رفته بود. شاید هم از نخست نامی نداشته است. کاش اینطور بود، آنوقت آسوده می شد و بخود می گفت: خر ما از کرگی دم نداشت. اما می دانست که روزی اسمی داشته است. زنش فریاد زد: خوب نگفتی اسمت چیه؟ تا نگی در خونه واشدنی نیس. رهگذری گفت: اسمتو می پرسه؟ این که چیزی نشد. بگو بهروز، بگو افتخار، بگو. مرد بر هم نگشت که رهگذر را نگاه کند. زنش گفت: ها؟ مرد گفت: یادم رفته. برم پیدا کنم برگردم، برگشت که برود. صدای خنده هایی شنید. رو برگردانید. تمام دیزی فروش ها در چارچوب دریچه جمع شده بودند و قاه قاه می خندیدند. مردک بدستش نگاه کرد دیزی دستش بود. خون تویش جمع بود. دیزی را پرت کرد طرف دریچه. دیزی برگشت و خورد بسر خودش. صدای خنده بلندتر شد.

دیزی فروشی در خانه اش قد برافراشته بود و قندیل خانه را از سقف می کند، این ها همه اش در چارچوب دریچه بود.

مرد زیر لب گفت: باشد! و راه افتاد.

تنگ غروب مرد بیرون شهر دم دروازه نشسته بود روی کپه خاکروبه ای و از آیندگان و روندگان اسمش را می پرسید.

حس می کرد زنجیری را که بنافش بسته شده از آسمان آویخته اند و ستارگان در دوردست ها سوسو می زنند.


صمد بهرنگی


صمد بهرنگی  (۲ تیر۱۳۱۸ - ۹ شهریور ۱۳۴۷)، معروف به بهرنگ، داستان‌نویس، محقق، مترجم، و شاعر چپ ایرانی بود. معروف‌ترین اثر او داستان ماهی سیاه کوچولو است.

او همچنین تألیفاتی در مورد نحوهٔ آموزش زبان فارسی در آذربایجان[۱] و تحقیقاتی در مورد ادبیات شفاهی آذربایجان دارد.۲۹ سال [۱۳۴۷ - ۱۳۱۸]. علت مرگ : غرق
شدن در رود ارس. کارش عمدتآ به بازنویسی داستانها و افسانههای عامیانه اختصاص داشت

روحش شاد یادش گرامی


برچسب‌ها: صمد بهرنگی, ویکیپدیا‎, Images for صمد بهرنگی, Samad

نوشته شده در 5 Mar 2012ساعت 7:3 PM توسط م   |  
 
 
 
مرغ آمين

مرغ آمين درد آلودي است کاواره بمانده

رفته تا آنسوي اين بيداد خانه

باز گشته رغبتش ديگر ز رنجوري نه سوي آب و دانه.

نوبت روز گشايش را

در پي چاره بمانده.


مي شناسد آن نهان بين نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)

جور ديده مردمان را.

با صداي هر دم آمين گفتنش، آن آشنا پرورد،

مي دهد پيوندشان در هم

مي کند از ياس خسران بار آنان کم

مي نهد نزديک با هم، آرزوهاي نهان را.


بسته در راه گلويش او

داستان مردمش را.

رشته در رشته کشيده ( فارغ از عيب کاو را بر زبان گيرند)

بر سر منقار دارد رشته ي سردرگمش را.

او نشان از روز بيدار ظفرمندي است.

با نهان تنگناي زندگاني دست دارد.

از عروق زخمدار اين غبارآلوده ره تصوير بگرفته.

از درون استغاثه هاي رنجوران.

در شبانگاهي چنين دلتنگ، مي آيد نمايان.

وندر آشوب نگاهش خيره بر اين زندگاني

که ندارد لحظه اي از آن رهايي

مي دهد پوشيده، خود را بر فراز بام مردم آشنايي.


نيما يوشيج=علي اسفندياري


علي اسفندياري مشهور به نيما يوشيج (زاده  آبان ماه سال ۱۳۳۹ خورشيدي در دهکده يوش از توابع نور استان مازندران - درگذشته  وفات نيما يوشيج 1338/10/16. تقویم تاریخ شمسی خورشيدي در شميران شهر تهران) شاعر معاصر ايراني است. وي بنيانگذار شعر نو فارسي است.

نيما يوشيج با مجموعه تأثيرگذار افسانه که مانيفست شعر نو فارسي بود، در فضاي راکد شعر ايران انقلابي به پا کرد. نيما آگاهانه تمام بنيادها و ساختارهاي شعر کهن فارسي را به چالش کشيد. شعر نو عنواني بود که خود نيما بر هنر خويش نهاده بود.

تمام جريان‌هاي اصلي شعر معاصر فارسي مديون اين انقلاب و تحولي هستند که نيما مبدع آن بود.

روحش شاد يادش گرامي


برچسب‌ها: زندگينامه نيما يوشيج, ديداري از يوش وعلي اسفندياري‎, ليست دفترهاي شعر, رئاليسم, واقع, Nima Youshig Poems, Farsi, Tabari text

نوشته شده در 4 Mar 2012ساعت 9:24 AM توسط م   |  
  
 
 

پیام دوشم از پیر می‌فروش آمد
بنوش باده که یک ملتی بهوش آمد

هزارپرده زایران درید استبداد
هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد

زخاک پاک شهیدان راه آزادی
ببین که خون سیاوش چنان بجوش آمد

برای فتح جوانان جنگجو، جامی
زدیم باده وفریاد نوش! آمد

زخواب غفلت هر آن دیده‌ای که بیدار است
بدین گناه اگرکور شد،سزاوار است

زده است یکسره خود رابراه بدمستی
قسم بچشم تو، ما، مست وخصم بدبیدارست

نالة مرغ اسیر، این همه، بهروطن است
مسلک مرغ گرفتار قفس، همچو من است

خانه‌ای کوشودازدست اجانب آباد
زاشک ویران کنش آن خانه، که بیت‌الحزن است

جامه‌ای کونشود غرقه بخون بهروطن
بدرآن جامه، که ننگ تن وکم ازکفن است

آن کسی را که دراین ملک سلیمان کردیم
ملت امروز یقین کرد که اواهر من است

همه اشراف بوصلت خوش، همچوخسرو
رنجبردرغم هجران توچون کوه کن است0

چه ظلم‌ها که از گردش آسمان ندیدم
بعیر مشتی دزد، همره کاروان ندیدم

دراسن رمه بجز گرگ دگر شبان ندیدم
بپای گل بجز زحمت باغبان ندیدم
همتی ای خلق اگر ایران پرستید
ازچه درین مرحله، ایمن نشستید! ؟

منتظر روزی، ازین بدتر هستید
صبر ازاین بیش، دگر جاندارد

گرمی نبری رنج، توانگر نگردی
این ره عشق است، دلابرنگردی

شمع صفت سوز که تاکشته گردی
عارف بیدل سرپرواندارد

ناله مرغ اسیر، این همه، بهروطن است
مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است

تانفس باقی است نام دوست باشد برزبانم تاکه جانی هست نقش یار باشد درضمیرم

گرنکردم خدمت، این دانم خیانت هم نکردم شکر ایزدراکه عارف نی وکیلم، نی وزیرم

بزرگان؟ جملگی، مست غرورند خدا کسی فکر مانیست

زانصاف ومروت سخت دورند خدا، کسی فکر مانیست

رعیت بیسواد وگنگ وکورند خدا،کسی فکر مانیست

هفده، هجده، نوزده وبیست ای خدا، کسی فکر مانیست

ازخون جوانان وطن لاله دمیده، ازفاتم سروقدشان، سروخمیده

درسایة‌گل، بلبل ازین غصه خزیده گل نیز چون درغمشان جامه دریده
شد مسلمانی مابین وزیران تقسیم (حبیبم )
هرکه تقسیمی خود کرد بدشمن تقدیم (حبیبم )

حزبی اندرطلبت برسراین راُی مقیم (حبیبم)
کافریم اربگذاریم که ایمان برود (حبیبم )

پیام دوشم ازپیر می‌فروش آمد بنوش باده که یک ملتی به هوش آمد

بادخزان پیرهن گل درید دامن گل شد زنظر ناپدید
سروچویعقوب ازین غم خمید غصه قد سروکمان میکند
خارجه درمجلس ماجا گرفت نرگس شهلا ده ایما گرفت
نابود بادظلم چوضحاک ماردوش تابود وهست کاوه حداد زنده باد
به هیچ مملکت وملک این نبود ونیست بدست گرگ، شبانی رها کند گله را
 

عارف قزوینی =Arif Ghanbari
عارف پسر ملاهادی متخلص به عارف در شهر قزوین تولد یافت، تحصیلات خود را در هفده‌سالگی بپایان رسانید، غزلیات واشعار دیگرش شورانگیز وحاوی مضامین ملی ووطن‌پرستی بود، در اواخر عمر گوشه‌گیری کرد به تصنیف شکلی نوداد.

کلیات دیوان عارف چاپ شده است مشتمل بر 97 غزل، 89 تصنیف و12 شعر هجویه میباشد.

با اینکه تعداد اشعار این شاعر کم است، با اینحال مسأئل اجتماعی وسیاسی یک ربع قرن رادربردارد

برچسب‌ها: عارف قزوینی, ویکیپدیا‎, ماجرای عشق و رسوایی عارف قزوینی با دختر متاهل و زی, , چهارمضراب, عارف قزويني, قسمت اول, عشق است‎, زندگی نامه عارف قزوینی‎

نوشته شده در 1 Mar 2012ساعت 7:37 PM توسط م   |  

آن کلاغی که پرید  ازفراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود خبر مارا با خود خواهد برد به شهر             همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس  باغ را دیدیم و از آن شاخه ی بازیگر دور از

 

دست سیب را چیدیم همه می ترسند  همه می ترسند ،اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم  و نترسیدیم سخن از پیوند سست دونام

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب سخن اززندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مضطرب خونسرد از صدف های پر از

مروارید و در آن کوه غریب فاتح  از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد؟ همه می دانند همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم ما حقیقت را د ر باغچه پیدا

کردیم در نگاه شرم آگین گلی گمنام و بقا را در یک لحظه ی نا محدود که دو

خورشید به هم خیره شدند سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست سخن از

روزست و پنجره های باز و هوای تازه و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است و تولّد و تکامل و غرور سخن از دستان

عاشق ماست که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم  بر فراز شب ها ساخته اند به

چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم همچنان

آهو که جفتش را پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند  و کبوتر های معصوم از بلند

های برج سپید خود

به زمین می نگرند


 Forough Farrokhzad


فروغ‌الزمان فرخزاد (زادۀ ۸ دی[۱]، ۱۳۱۳- درگذشته۲۴ بهمن، ۱۳۴۵)شاعر 

معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر

معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت.

فروغ با مجموعه‌های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود

را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و

همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به

شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس

مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر

معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

بعد از نیما یوشیج فروغ، در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از

پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در

آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.

روحش شاد یادش گرامی


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد, , اشعارفروغ فرخزاد‎, انجمن فروغ فرخ زاد‎, اشعار فروغ فرخ زاد, شـــــــاعران ســــــپید‎, مشاهير, عاشقانه ﴿از فروغ فرخ زاد﴾‎

نوشته شده در 1 Mar 2012ساعت 7:25 PM توسط م   |  
 

شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم


Sohrab Sepehri‎


سهراب سپهری ( ۱۵ مهر۱۳۰۷ در کاشان -۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.[۱]

یادش گرامی روحش شاد


 


برچسب‌ها: Images for سهراب سپهری, سهراب سپهری, بیشه‎, كفشهايم كو, بررسي آثار سهراب سپهري‎, sohrab sepehri poems in english

نوشته شده در 29 Feb 2012ساعت 3:24 PM توسط م   |  

 

مثل تار یکترین قسمت یک نقاشی  دلم آن قدر گرفته است که بایدباشی

باشی وگیج شود فاصله ها آن لحظه

لحظه ی وصله زدن بر ترک این کاشی

تا لب حوضچه ی کودکی خود با هم

بدویم از بغل بازی قایم باشی

پای شبدر به هوای خوش فر وردین ماه

هی بخندیم و تن گریه شود سم پاشی

پاک کن دود کش ذهن مرا چون گشته است

مثل تاریک ترین قسمت یک نقاشی


نوشته شده در 29 Feb 2012ساعت 3:0 PM توسط م   |  


نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد آنكه نهال نازك دستانش از عشق خداست و پيش عصيانش بالاي جهنم پست است. آن كو به يكي « آري » مي ميرد نه به زخم صد خنجر، مگر آنكه از تب وهن
دق كند. قلعه يي عظيم كه طلسم دروازه اش   كلام كوچك دوستي است. انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي دشنه مگر به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را
چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه
بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن


برچسب‌ها: مجموعه شعر احمد شاملو, انتخاب دفتر شعر, ليست اشعـــار و نمايش شعر, قطعنامه · هوای

نوشته شده در 29 Feb 2012ساعت 2:24 PM توسط م   |  
 

نوشته شده در 28 Feb 2012ساعت 8:3 PM توسط م   |  
INN

نوشته شده در 28 Feb 2012ساعت 7:16 PM توسط م   |  
  دانلود نرم افزار - دانلود رايگان نرم افزار
برچسب‌ها: انلود رایگان, سایت دانلود با لینک مستقیم, از دانلود لذت ببرید, دانلود نرم افزار

نوشته شده در 11 Feb 2012ساعت 1:50 PM توسط م   |  
شاید تا بحال به این فکر کرده باشید که کاش می تونستید یک امضای خوب و کلاسیک داشته باشید ولی هرچی تمرین کردید و کاغذارو سیاه کردید به نتیجه نرسیدید! اینبار هم برای رفع مشکل ایندسته از آدما یه سایتی طراحی شده که این کار رو بصورت دیجیتال برای شما انجام میده! فقط کافیه که تا آخر این مطلب رو دنبال کنید.
 

ادامه مطلب
نوشته شده در 11 Feb 2012ساعت 12:57 PM توسط م   |  
 براي دانلود کليک
راست نموده و از گزينه Save Target As استفاده نماييد ...‎

 

دانلود حجم فایل : 12.12 مگابایت ; بازدید : 47211 ; تاریخ انتشار آهنگ : 1390-10-01 (جدید) : {$track[0].track_dlcount} -->
تاریخ ارسال : 01 دي 1390 ;

 

براي دانلود کليک
راست نموده و از گزينه Save Target As استفاده نماييد



برچسب‌ها: دانلود اهنگ, اهنگ معین دلم تنگه, اهنگ متفاوت از معین, معین البوم جدید, اهنگ جدید معین

نوشته شده در 10 Feb 2012ساعت 9:28 PM توسط م   |  

GamePlay

نوشته شده در 3 Feb 2012ساعت 1:0 PM توسط م   |  
درباره وبلاگ

ایران www.wer.cov.ir








تهران www.wer.blogfa.com
پروفايل من
موضوعات
انتخاب گوشی شماگالری ,شعر ,نقدشعرآرشیو عکس پس زمینهعكس مذهبیعکس جالب و ديدنيعکس طبیعت و حیواناتعکس ورزشیعکس گرافیکی
برچسب‌ها
ویکیپدیا (3)واقع (1)دلقک (1)عارف قزوینی (1)بیشه (1)youtube (1)صمد بهرنگی (1)اهنگ معین دلم تنگه (1)اهنگ متفاوت از معین (1)معین البوم جدید (1)اهنگ جدید معین (1)انلود رایگان (1)سایت دانلود با لینک مستقیم (1)از دانلود لذت ببرید (1)مجموعه شعر احمد شاملو (1)انتخاب دفتر شعر (1)ليست اشعـــار و نمايش شعر (1)قطعنامه · هوای (1)ماجرای عشق و رسوایی عارف قزوینی با دختر متاهل و زی (1)چهارمضراب (1)
لينك دوستان